Monday, July 08, 2002

شب از نيمه گذشته و هنوز در فكرم....
من در زندگيم عاشق تر از پدر و مادرم كسي رو نديدم.. بعد از اين همه سال‚ لحظه اي بدون هم نفس نمي كشند... اگر پدر براي كاري چند روزي به مسافرت بروند‚ مامان در اون چند روز مريضه...
پدرم با اينكه كليد دارد اما هميشه زنگ ميزند تا مامان در رو باز كند. و اگر به دليلي مامان نبودن ومن در رو باز ميكردم‚ مي گفتن: پدر جان من ميرم خريد تا مامان بيان .... محال بود مامان در منزل نباشند و پدر باشد...
مامان هم هر كجا بودن سعي ميكردن زمان آمدن پدر خونه باشن... مادربزرگ بعضي وقتها دلگير ميشدن كه مامان زياد پپيششون نمي مونن. اما مامان به هيچ كسي كاري نداشت و فقط پدر و ما براشون مهم بوديم‚ پدر هم همينطور....

از چشمان پدرم جذبه مي باريد واز نگا ه مادرم عشق رو ميشد دوباره زمزمه كرد.
پدر سخت گير و مامان مهربان‚ اما هميشه طرفدار پدر...
پدربسيار كم حرف و مامان مدام در حال بيان احساستشون نسبت به ماها.
و هر دو فقط خانواده برايشان مهم بود و بس....
بارها پدر به ما سفارش مي كردند كه اگر بين من و مامان اختلافي پيش آمد‚ بچه هاي من نيستيد اگر از او حمايت نكنيد. او آنقدر انسان است كه اگر ذره اي ناراحتش كنيد تا عمر دارم فرزند خطابتون نميكنم....
يكبار از مامان پرسيدم اگر عقل الانتون رو داشتيد بازم با پدر ازدواج ميكرديد؟؟ نگاهي طولاني بود بين ما ... و در آخر گفتن حتما....
اما الان كه ياد اون نگاه مي افتم احساس عجيبي دارم ‚ احساس مي كنم مادرم با ترس و يا اجبار داره زندگي مي كنه... روزاي گذشته رو به خاطر ميارم بلكه جوابي به احساسم بدم ....
روزها ميگذره و شايد راز زندگي پدر و مادرم رو هيچ وقت ندونم.... هيچ كس نميدونه...
شب از نيمه گذشته و تكه اي از آسمان كه از گوشة پرده پيداست‚ دم به سرخي ميزند....

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home