Saturday, May 25, 2002

از كار زياد و پرواز طولاني به خانه ام پناه آوردم.... جايي كه دنياي آرامش من است... بعد از دوش آب گرمي دلنشين با ليواني از قهوه نشستم تا با خواندن نوشتاري از خوبان به آرامش برسم....
ديدم كه استادان خوبم از دجالي گربه صفت نوشته اند.... نمي دانم چه بگويم ولي اين جانور كه اسمش نمي دانم چيست... فكر كنم سر گوزامي باشد... از زماني كه آمد قدم نحسي داشت... مدام بر سر اين و آن مي پريد... آخر او نمي داند كه اول بايد درس انسان بودن بياموزد، بعد بيايد نظر بدهد.... اين همه چرنديات بي معني از يك دجال يعني چه؟؟؟ آتش به پا مي كند بعد مي رود گوشه اي و با زبان گربه و گوسفند سخنراني مي كند كه از ما ترسيدند و رفتند.... آخ كه چقدر مرد بي مغز و خاله زنك در نظرم منفور است... اينان كي آدم مي شوند؟؟؟
***
قهوه ام را گذاشتم و رفتم چند ساعتي ورزش كردم تا فكرم از اين دجال پاك شود.... بعد دلم مي خواست در راه به كليسا بروم و شمعي روشن كنم... حيف كه لباس ورزش به تن داشتم... فردا صبح خواهم رفت....

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home