Monday, March 06, 2006

بعد از مدت زیادی فرار از نوشتن.... حرفهای زیادی دارم که با این سرعت تایپ فارسی ام همه از سرم می پره.
یک کمی تمرین کنم ... بر میگردم...

Sunday, September 29, 2002

ديشب صحنه اي از نماز جمعه تهران رو در تلويزيون ديدم...
خيلي دلم مي خواهد بدانم امروز هر كدام از اين افراد شركت كننده يا چه نيتي در روز جمعه به آن مكان ميروند.
يادم مي آيد روزي خانم پيري رو به دكتر مي بردم. گفتم: مادر چند سال داري؟ گفت: نمي دونم‚ سجل هم ندارم..
گفتم: اگر خدا بخواد يك آرزويي كه داري رو مستجاب كنه در اين دنيا‚ چي آرزو مي كني؟؟ گفت: آرزو مي كنم ــــ در اين لحظه صداي اذان رو شنيديم ـــ بلافاصله گفت: ننه خيلي دلم ميخواد تا نرفتم ده يه بار برم نماز جمعه.
پرسيدم خوب مادر جون مسجد كه هست‚ فرقي نداره اونجا برو. گفت: نه‚ اونجا آقا فرمودن ثوابش با مكه يكيه‚ گفتم: خودتون چي فكر مي كنيد؟ گفت: ما فكر نمي كنيم آقا هر چي بگن همونه....
روز جمعه همون هفته بردمشون نماز جمعه. اونجا از خانمي جوان نيتشون رو پرسيدم. گفت: من به غير از اينجا اومدن تفريح ديگه اي ندارم... ديگري مي گفت: به خاطر آمريكا كه چشاش از حدقه در بياد... ديگري كه با چند بچه كوچك آمده بود مي خواست بچه هاشون مومن تربيت بشن.....
و من به هيچ دليل قانع كننده يا دليلي كه‌ گردانندگان مملكت مي گويند نرسيدم...
اما هر چه هست اي كاش دليلي بهتر ازاينها براي انجام فرايض ديني ميداشتند...

Monday, August 19, 2002

لابلاي صفحات كتاب... مروري بر گذشته.

كتابي قديمي... كتابي كه سالهاي پيش صفحاتش رو زير و رو كردي بلكه معنايي براي نظام حقوقي در ايران بيابي...
بعد از سالها همون كتاب درسي دانشگاه رو باز مي كني و با ديدن نوشته هاي كنار صفحاتتكه كاغذي با خط خودت يا يك دوست‚ سفري مي كني به همان گذشته هاي نه چندان دور.
كتابي از دكتر ناصر كاتوزيان....
ديدن آدرس و شماره تلفني در صفحه اول... جمله اي به خط مينا...
يه شكلك كنار جمله “ حقوق علم است يا هنر
“مينا بگو بچه ام حصبه داره. منم ميگم بچه ام يرقان داره. حوصله اين كلاس و ندارم“. نوشته اي بالاي صفحه مراحل وضع قانون.....

بر طبق ماده 1309.. “ در مقابل سند رسمي يا سندي كه اعتبار آن در محكمه محرز شده‚ دعوي كه مخالف با مفاد مندرجات آن باشد‚ به شهادت اثبات نمي گردد
مينا اين جمله فارسيه؟؟؟ ...
نه فرانسويه.....
معنيش كن ببينم....
بكن تا از كلاس بيرونت كنه....
يه يه يه يه ...

ماده 249 قانون تجارت “ در تبديل تعهد‚ تضمينات تعهد سابق به تعهد لاحق تعلق خواهد گرفت
مينا اينا چرا مثل ما قبل تاريخ مي نويسن؟؟؟
نمي فهمي؟؟
زبونش رو نه‚‌ اما معنيش رو چرا..... نه نه اونم نمي دونم.
تا تو باشي پزشكي رو ول نكني بيايي حقوق بخوني... صدات در نياد.
راستي مينا باز بچه هامون مريض بشن؟؟
حالا چرا جواب نمي دي ... مينا هووووي...

رفع تعارض قوانين و اجراي قوانين كيفري از دكتر كاتوزيان رو داري؟؟
من: راستي اين دكتر كاتوزيان چه حوصله اي داشته ها...
*****
‌ سيري به روزهاي خوب گذشته... روزهايي كه فقط با اين نوشته ها برگشت....


Sunday, August 11, 2002

زماني كه جنگ شروع شد سه-چهار سال بيشتر نداشتم. اما از همان زمان به بعد نفرت و بغض در دلم رخنه كرد.
بعد از ظهر پنج شنبه بود كه براي آخرين بار مرا در آغوش كشيد و غرق بوسه كرد... ماه آخر سربازيش بود... اما گريه هاي من و فريادهاي من كه “ دايي پيشم بمون . نرو... “ ادامه داشت.... بغلم كرد و به مامان گفت: كه يه كم مي برمش بيرون و برمي گردم.... در راه رفتيم به يك عكاسي ... چند تا عكس گرفتيم و بهم گفت: يكي از اين عكسها براي من يكي براي تو‚‌ هر وقت دلمون براي هم تنگ شد‚‌ عكسهاي همديگرو نگاه مي كنيم....
كوچكتر و بي گناه تر از اوني بودم كه بخوام نفرت رو در دلم بكارم....
شب بود. بابا نبود... با مادر بزرگ رفته بودند كردستان به دنبال دايي كه 20 روز ازش بيخبر بودند... با صداي جيغ مامان كه دايي رو صدا ميكرد بيدار شدم. چه كاري از من بر مي آمد؟ مامان بي حركت روي زمين افتاده بود.... منم گريه كنان بالاي سرش...
عمه ام كه از تلويزيون اسم دايي منو شنيده بود به خانه ما اومد. وقتي در رو باز كردم از همه وحشت داشتم...
تا يك هفته مادرم رو كه در بيمارستان بستري بود نديدم... مادر بزرگ پير شد. پدر بزرگ تمام موهاش سفيد شد... دايي خوبم رفته بود....
برادرم را به ياد دايي مايكل نام نهادند... و حالا اوست كه به سان دايي عزيز دلهاي ماست.
اون عكس كوچك هنوز با منه... دايي رو ازم گرفتند و هميشه اين كينه در من خواهد ماند.
سالها بعد دايي ديگرم را به جرم “ زبون درازي “ مي خواستند به جبهه بفرستند.... زبون درازي او اين بود كه يكي از آخوندها در كميته به او مي گويد: به جاي شلوار جين پوشيدن چند ماهي بري جبهه آدم مي شي... و جواب دايي من اين بوده كه: پسر خودت رو هم با من مي فرستي جبهه؟؟ و او هم گفته بود:‌ خفه شو من به اندازه همه خانواده ام بيشتر دارم به مملكت خدمت مي كنم....
و الان دايي من جزو ده نفر موفق اين كشور هست به جاي اينكه در كشور خودش باشد و به اين موفقيتها برسد... و همه به خاطر يك آخوند بيسواد و خودخواه بود‚‌ كه از كشور خودش دل كند و حالا بعد از اين همه سال حتي حاضر نيست يك روز به ايران سفر كند....
و من حالا مي فهمم كه خدمت آنان به مملكت چه بود..... پاشيدن بذر كينه و نفرت در دلهاي مردم.....


Saturday, August 03, 2002

براي ديدارت لحظه ها را شماره كردم تا بيايي
سفرت طولاني بود و دل من هم پاي اين راه
...
در خوابهاي رنگينت مرا شريك كن...
در آنها حلاوتيست كه در هيچ يك از گلاب فروشيها نيست.
يادت باشد پنهانشان كنيم در
ذهن يك غروب... جايي كه به تماشاي قوي به موج نشسته‚ نشسته ايم.
يادم باشد خبر از ستاره ها برايت بياورم.
من آميزش ستاره ها را ديده ام...
يكي شدن ديدم و بس... نه جدايي نه ريا.
حالا به خواب كه مي روي‚ قدري سيب گلاب و
شاخه اي گل كنارت بگذار...
شايد به آميزش ستاره ها خيره شديم.
به تو كه مي انديشم‚ آسمان هم لب پنجره ام مي‌ آيد و
به من خيره مي شود...
شايد او هم لذت آميزش ستاره ها را مي نگرد...
در اين ارتباط آميزشي ست كه مرا به تكامل ميرساند.
آسمان را شاهد باش‚ ميل پرواز دارم ...



Thursday, August 01, 2002

پنج شنبه ها هميشه پر از خاطره بود از وقتي تو آمدي.... بعد از كلاس‚ پياده از اوين تا خونه... كوچه و پس كوچه ‚ بوي خوش نم بارون روي خاك‚ آلبالوهاي رسيده‚....
مي گفتي و گوش ميكردم.... غرق حرفهات كه مي شدي من شروع مي كردم به دويدن و دور شدن‚ تا جايي كه فقط صداي آبي كه از كنار خيابان رد ميشد‚ رو مي شنيدم... خوب كه حرفهاتو ميزدي و خالي مي شدي‚ شروع ميكردي به دويدن... اون وقت بود كه ديگه تنها بودي... نرسيده به خونه تلفن ميكردي و تشكر از اينكه به انتهاي حرفهات گوش نكردم و تنهات گذاشتم‚ ....
از عصرپنج شنبه ها بوي گلاب رو بخاطر ميارم.. بوي هل و زعفرون... بوي خوش حلوا... احساس دلتنگي براي كساني كه كم كم به فراموشي سپرده مي شدن... و ترس از به فراموشي سپرده شدن....
پنج شنبه شبها‚ در بالكني فرش شده با نور مهتاب مي نشستم و خيره به مهتاب و فكرهاي شيرين اون دوران........
و حالا هم پرواز عصر پنج شنبه حال و هواي خاصي داره‚ اين روزها در هوا بوي ياس است و مريم ....
***
وامشب كه نامه كودك آفريقاييم رو دريافت كردم‚ دو تا نامه بود.... نوشته بود حدود يكسال است كه از مبلغي كه من برايش مي فرستم مقداري هم به كس ديگري مي داده... حالا پس از گذشت يكسال اين دختر مي خواد از من تشكر كنه.....
نوشته: هميشه مي گفتيد به دوستانم كه محتاجند كمك كنم... حالا از من خوشحال هستيد؟....
در جوابش چه بنويسم؟؟
باز هم خواهي گفت نور اميد از اين دنيا رخت بر بسته؟؟

Friday, July 26, 2002

در حيرتم‚ در آتشم.....

دبيرستانم خصوصي بود و كل مدرسه حدود 100 نفر هم شاگرد نداشت‚ بنابراين هر اتفاقي ميافتاد تقريبا همه خبردار ميشديم.....
يكي از دربون هاي مدرسه‚ باباي پيري بود‚ بسيار لاغر و فرتوت. من با اينكه هميشه دلم براش مي سوخت‚ اما ازش خوشم نمي اومد. هميشه سرش پايين بود و به هيچ كس كاري نداشت، يك بار به دوستم گفتم: نمي دونم چرا از اين آدم خوشم نمياد... يه حس ترحم دارم‚ اما ته دلم .....
يه بار كه منتظر راننده بودم. اومد كنارم و گفت: خيلي خوشگلي‚ سرم و چرخوندم نگاهم افتاد به چشماش .... چشماش آبي بود‚‌وحشتناك‚‌ بي حجب و حيا‚ دريده .... اينقدر نگاهش برام سنگين بود كه خشكم زده بود‚ كه وقتي به خودم اومدم كه راننده داشت بلند صدام مي كرد...(هنوزم يادآوري اون روز برافروخته ام مي كنه)
فرداش به دوستم گفتم: چشماي بابا پيري رو ديدي؟؟ گفت: اون اينقدر سربه زيره ‚ صورتش رو هم درست نديدم چه برسه به چشماش...
مدتي گذشت.... بماند كه در اين مدت من چه كشيدم و حتي به مدير مدرسه كه گفتم: چه ها شنيدم....
يه روز ديدم نيست.دوستم هم چند روزي به علت مريضي مدرسه نبود... بعد از چند روز كه اومد‚ گفتم: فكر كنم بابا پيري فوت كرده ... هيچي نگفت... بعد فهميدم كه بابا پيري توي آب خوري طبقه چهارم به يكي از دختر ها تجاوز كرده يا مي خواسته بكنه‚‌ و اخراجش كردند.... اولش كلي خنديدم و گفتم اون كه فوتش مي كردي ميافتاد...اما ياد اون نگاهش كه افتادم بدنم يخ كرد... دوستم كه ديد حالم بده‚ گفت: سحر فكرش رو نكن‚ حتما شايعه است و كلي دلداريم داد....
ديروز فهميدم كه اون دختر دوست خودم بوده ........
****
اگر برم ايران‚ اون مدير لعنتي رو پيدا مي كنم و سيليي به صورت كثيفش ميزنم به سان همون دادي كه سر من زد وقتي كه گفتم حواستون بيشتر به اون پيرمرد باشه.....

خسته ام ...