زماني كه جنگ شروع شد سه-چهار سال بيشتر نداشتم. اما از همان زمان به بعد نفرت و بغض در دلم رخنه كرد.
بعد از ظهر پنج شنبه بود كه براي آخرين بار مرا در آغوش كشيد و غرق بوسه كرد... ماه آخر سربازيش بود... اما گريه هاي من و فريادهاي من كه “ دايي پيشم بمون . نرو... “ ادامه داشت.... بغلم كرد و به مامان گفت: كه يه كم مي برمش بيرون و برمي گردم.... در راه رفتيم به يك عكاسي ... چند تا عكس گرفتيم و بهم گفت: يكي از اين عكسها براي من يكي براي تو‚ هر وقت دلمون براي هم تنگ شد‚ عكسهاي همديگرو نگاه مي كنيم....
كوچكتر و بي گناه تر از اوني بودم كه بخوام نفرت رو در دلم بكارم....
شب بود. بابا نبود... با مادر بزرگ رفته بودند كردستان به دنبال دايي كه 20 روز ازش بيخبر بودند... با صداي جيغ مامان كه دايي رو صدا ميكرد بيدار شدم. چه كاري از من بر مي آمد؟ مامان بي حركت روي زمين افتاده بود.... منم گريه كنان بالاي سرش...
عمه ام كه از تلويزيون اسم دايي منو شنيده بود به خانه ما اومد. وقتي در رو باز كردم از همه وحشت داشتم...
تا يك هفته مادرم رو كه در بيمارستان بستري بود نديدم... مادر بزرگ پير شد. پدر بزرگ تمام موهاش سفيد شد... دايي خوبم رفته بود....
برادرم را به ياد دايي مايكل نام نهادند... و حالا اوست كه به سان دايي عزيز دلهاي ماست.
اون عكس كوچك هنوز با منه... دايي رو ازم گرفتند و هميشه اين كينه در من خواهد ماند.
سالها بعد دايي ديگرم را به جرم “ زبون درازي “ مي خواستند به جبهه بفرستند.... زبون درازي او اين بود كه يكي از آخوندها در كميته به او مي گويد: به جاي شلوار جين پوشيدن چند ماهي بري جبهه آدم مي شي... و جواب دايي من اين بوده كه: پسر خودت رو هم با من مي فرستي جبهه؟؟ و او هم گفته بود: خفه شو من به اندازه همه خانواده ام بيشتر دارم به مملكت خدمت مي كنم....
و الان دايي من جزو ده نفر موفق اين كشور هست به جاي اينكه در كشور خودش باشد و به اين موفقيتها برسد... و همه به خاطر يك آخوند بيسواد و خودخواه بود‚ كه از كشور خودش دل كند و حالا بعد از اين همه سال حتي حاضر نيست يك روز به ايران سفر كند....
و من حالا مي فهمم كه خدمت آنان به مملكت چه بود..... پاشيدن بذر كينه و نفرت در دلهاي مردم.....